|
این منم - یک زن تنها و آواره....
|
روزی که تو را به شعر خود آوردم
من پشت به حرف های مردم کردم
گفتی که چه سبز می نویسی ، گفتم
سبز است غزل هایم و من خود زردم
کم کم دل من به بودنت عادت کرد
هرچند از عشق و عاشقی دلسردم
می ترسم از آشنای خود بگریزی
امروز که غرق برزخی نامردم
فانوس به دست گرد این شهر خراب
دنبال دل شکسته ای می گردم
م - آشـنــا
آبان ۸۵ ، تهران